سارینا
چند روز پیش همسر گرامی سارینا رو آورده بود خونه ومن که از سر کار برگشتم دیدم سارینا رفته خونه بابابزرگش ( همسایه دیوار مشترک ما هستن ) رفتم صداش کردم . با یه سرعتی اومد من گفتم الانه که بره تو در....
خلاصه اومد و اول رفت تو اتاق سراغ بافتنی ها . ازشون انتخاب کرد این مال من ، اینم مال من ،اینو برا من درس کردی ؟ دستکشام مال خودمه .
برداشت اومد بیرون و باهاشون بازی کرد . من مشغول کارهای خونه شدم .
چندتا آتیش سوزوند تا شب که من برای یه لباس مجلسی دنبال مدل میگشتم رفتم چندتا مجله کوک آوردم و نشستم که یه مدل پیدا کنم که یهوئی سارینا دست از بازی کشید و اومد سراغ مجله ها .
وقتی که مجله ها رو نگاه میکرد پرسید : مال کسی نباشه ؟!!!! من : نه سارینا : مال خودته
من :آره سارینا : باشه به بچه اون خانومه نده خرابشون میکنه ...... حالا کدوم خانومه خدا داند .
بعد از چند دقیقه : سارینا یواش ورق بزن خراب نشه ! سارینا : مال کسیئه ؟؟؟؟!!
همینطور که من سرگرم دیدن مجله بودم همه رو جمع کرد و اجازه نداد حتی دست بهشون بزنم .
یه مجله رو که میدیدم بهش میدادم اون یه مجله که خراب وپاره پوره بود لطف میکرد میداد من نگاه کنم .
خلاصه به این نتیجه رسیدم که از دیدن مدلهای مجله انصراف بدم .
چند تا عکس از سارینا و دیدن مجله ها در ادامه مطلب :

به جهت مجله در عکس زیر توجه کنین کلا همه رو همینجوری نگاه کرد .

اینجام مدل اتنخاب میکرد و میگفت اینو برام بدوز و اینو و اینو کلا" همه مدلا .......



سارینا
